تبليغاتX
دست نوشته


دست نوشته

You can Move! where ever you want!
هییییییییییییییس
وقتس میگم نمیشه یعنی نمیشه! یعنی بفهم!

من رفتم! ا اینجا هم رفتم!

مرسی از اینکه تنها راه ارتباط با دوستامو ازم گرفتی

خداحافظ

+نوشته شده در سه شنبه 3 اسفند1389ساعت14:7توسط UnForGiVeN |
Freak Mind!
وقتی بچه بودم!)تو مایه های اول دومه راهنمایی!

کافکا می خوندم! هدایت رو آدم حساب نمی کردم!! کامو به نظرم بد نبود!!! ونه گات رو خیلی دوست داشتم!!!! بر باد رفته رو تحلیل می کردم! برنامه می ریختم که دنیای صوفی رو کی بخونم خوبه؟!!!

 

اما الان...! دائم فکی میکنم که چی شده؟ چی فرق کرده؟مشکل از کجاست؟

الان تازه فهمیدم که مشکل اینه که اصلا فرق نکردم! یعنی بزرگ نشدم! ساکن موندم و آبی که راکده همیشه میگنده!

وقتی بچه بودم کارام بزرگتر از سنم بود اما الان کوچیکتره!!!

بالاخره بزرگ بشم یا نشم؟!

+نوشته شده در چهارشنبه 22 دی1389ساعت13:52توسط UnForGiVeN |
cHANGE!
ميخواهم تغيير بدهم همه چيز را!

الفباي زندگي يک نواخت و

                      زيبايي را از دريچه ي چشمانم

            ميخواهم تغيير دهم!

ميخواهم زبانم را، دينم را، درونم را...

     صدايم را، راهم را، چهره ام را...

ميخواهم طوري تغيير کنم که نشناسم!   ديگر نشناسم هيچکدام شمارا!

ميخواهم بروم و بيايم، ميخواهم من را که ميبينيد در انديشه رويد؛

که بود؟ چه بود؟ از کجا آمده بود؟ 

ميخواهم بي منطق شوم، ميخواهم که بد باشم و ميخواهم که

من را خوب و با منطق بپندارند

ميخواهم؛ بي مليتي ، بي درد عاشق بودن بياموزم

ميخواهم که هنرمندي شوم و ميخواهم که هنر رقصيدينم باشد و يک عالم شوم که مي داندرياضي، جبر و منطق را و به همراه ادب  بياموزم فرهنگ و تاريخ ...

ميخواهم که سبک باشم و پيري يک افسانه اي باشد!

دستت را به من بده، من را بشناس، و

تو هم يک رويا باش



+نوشته شده در چهارشنبه 1 دی1389ساعت12:25توسط UnForGiVeN |
خوشحالم
خوشحالم که همیشه هستی!

وقتی که نیستم هس فراموشی میگیرم

پ.ن:راستی کسی از انجمن فرهیختگان ایران خبر نداره؟

+نوشته شده در دوشنبه 1 آذر1389ساعت11:52توسط UnForGiVeN |
تماشا
تاحالا شده احساس کنيد خيلي راننده ي خوبي هستيد و ميتونيد پايه ۱ رو ۲ جلسه اي بگيريد؟

+نوشته شده در سه شنبه 18 آبان1389ساعت13:24توسط UnForGiVeN |
امروز
نمی تونم این کارو نکنم! من هنوز مامانم برام لقمه میذاره ببرم دانشگاه و نکته ی بسیار جالبی توی لقمه ی امروز وجود داشت که به خاطرش حاضر شدم لو بدم که مامانم هنوز برام لقمه میذاره

حالا اون نکته چیه؟ مختویات لقمه ی امروز شامل: پنیر - گردو - کره و عسل بود خیلی شاهکار بود!

واقعا نمی دونم هدفه مادره گرام از مخلوط کردنه این ۴ عنصر در یک لقمه چه بوده؟

الف)صرفه جویی در وقت!

ب)صرفه جویی در جویدن!

ج)خواب آلودگی!

د)برم خونه نشونم میده!

 

نمیدونید که! نمیدوند که از ساعت ۱۲ تا ۴ تو دانشگاه الاف بودن چه حالی داره که

این عکس قشنگ ببود ببینید شاید شما هم لذت ببرید

+نوشته شده در سه شنبه 6 مهر1389ساعت13:10توسط UnForGiVeN |
دست نوشته
دست های پینه بسته

دلم که برایت به هر بهانه ای می نویسد

دست های پینه بسته

برایت به هر بهانه قلم به دست میگیرم و می نوازم نقش زندگی را بر تن این کاغذه بی رنگ

دست های پینه بسته

برایت به هر بهانه آواز سر می دهم و دم هایم رابرایت باز می دمم و به شوق تشویقی چشمانم را باز نگاه می دارم

دست های پینه بسته

پاهایم را به تو می دهم تا فرار کنی، تا رها شوی

دست های پینه بسته برو و رها شو

رهایی را به من هم یاد بده

...

پ.ن:میبینم که از فردا باید برم داشونگاه!

پ.ن:میبینم که مبارکا باشد!!!

+نوشته شده در جمعه 2 مهر1389ساعت18:4توسط UnForGiVeN |
گوش کن
گوش کن صدای زمزمه ی گرما را، صدای آب را، صدای نفس های باد را...

صدای سنگ را که چه غمگین است از این مصیبت که می اندیشی که باید مانند او شوی تا بد شوی.

صدای مهتاب، صدای شاخه، صدای درد، صدای دلت ...

صدای لب هایت، صدای قلبت...

صدای من را که نمی گویم اما می گوشم...

گوش کن!

پ.ن:ببخشید بابت غیبت! از شر عینک راحت شدم به خاطر همین یه مدت کامپیوتر ممنوع بودم.

پ.ن:چقدر دنیا زیباست.

پ.ن: برای مهمان همیشگی:بیشتر برام بنویس، از آرامشت.

پ.ن:بچه ها نظراتتون رو میخونم و خیلی حرف دارم که بگم فردا جواب هاشون رو میدم اگر وقت کنم

+نوشته شده در یکشنبه 24 مرداد1389ساعت22:44توسط UnForGiVeN |
To be or not to be! this is the fucking problem!
یه مدتیه که به شدت سردرگمم! شاید اصلا این ترمو مرخصی بگیرم!

دلم برای دنیایی که توش هیچ آدمی نیست تنگ شده!

رویاهام همه اشون به سراب رسیدن!

زندگی یعنی برای مرگ زیستن!

امیدوارم این باز هم بگذره!

تو بی من بگذر!

۰۰۰

+نوشته شده در پنجشنبه 13 خرداد1389ساعت11:21توسط UnForGiVeN |
برايت

دلم به بهانه ي بودنت خوش و وجدانم در عذاب...

تلاشم براي نبودنت و وجودم براي بودنت در تقلا...


ژ.ن ممنونم از کامنت هاي پست قبليتون و ببخشيد که نتونستم جواب بدم

+نوشته شده در سه شنبه 28 اردیبهشت1389ساعت10:41توسط UnForGiVeN |