من رفتم! ا اینجا هم رفتم!
مرسی از اینکه تنها راه ارتباط با دوستامو ازم گرفتی
خداحافظ
کافکا می خوندم! هدایت رو آدم حساب نمی کردم!! کامو به نظرم بد نبود!!! ونه گات رو خیلی دوست داشتم!!!! بر باد رفته رو تحلیل می کردم! برنامه می ریختم که دنیای صوفی رو کی بخونم خوبه؟!!!
اما الان...! دائم فکی میکنم که چی شده؟ چی فرق کرده؟مشکل از کجاست؟
الان تازه فهمیدم که مشکل اینه که اصلا فرق نکردم! یعنی بزرگ نشدم! ساکن موندم و آبی که راکده همیشه میگنده!
وقتی بچه بودم کارام بزرگتر از سنم بود اما الان کوچیکتره!!!
بالاخره بزرگ بشم یا نشم؟!
الفباي زندگي يک نواخت و
زيبايي را از دريچه ي چشمانم
ميخواهم تغيير دهم!
ميخواهم زبانم را، دينم را، درونم را...
صدايم را، راهم را، چهره ام را...
ميخواهم طوري تغيير کنم که نشناسم! ديگر نشناسم هيچکدام شمارا!
ميخواهم بروم و بيايم، ميخواهم من را که ميبينيد در انديشه رويد؛
که بود؟ چه بود؟ از کجا آمده بود؟
ميخواهم بي منطق شوم، ميخواهم که بد باشم و ميخواهم که
من را خوب و با منطق بپندارند
ميخواهم؛ بي مليتي ، بي درد عاشق بودن بياموزم
ميخواهم که هنرمندي شوم و ميخواهم که هنر رقصيدينم باشد و يک عالم شوم که مي داندرياضي، جبر و منطق را و به همراه ادب بياموزم فرهنگ و تاريخ ...
ميخواهم که سبک باشم و پيري يک افسانه اي باشد!
دستت را به من بده، من را بشناس، و
تو هم يک رويا باش
وقتی که نیستم هس فراموشی میگیرم
پ.ن:راستی کسی از انجمن فرهیختگان ایران خبر نداره؟
حالا اون نکته چیه؟
مختویات لقمه ی امروز شامل: پنیر - گردو - کره و عسل بود
خیلی شاهکار بود!
واقعا نمی دونم هدفه مادره گرام از مخلوط کردنه این ۴ عنصر در یک لقمه چه بوده؟
الف)صرفه جویی در وقت!
ب)صرفه جویی در جویدن!
ج)خواب آلودگی!
د)برم خونه نشونم میده!
نمیدونید که! نمیدوند که از ساعت ۱۲ تا ۴ تو دانشگاه الاف بودن چه حالی داره که![]()
این عکس قشنگ ببود ببینید شاید شما هم لذت ببرید

دلم که برایت به هر بهانه ای می نویسد
دست های پینه بسته
برایت به هر بهانه قلم به دست میگیرم و می نوازم نقش زندگی را بر تن این کاغذه بی رنگ
دست های پینه بسته
برایت به هر بهانه آواز سر می دهم و دم هایم رابرایت باز می دمم و به شوق تشویقی چشمانم را باز نگاه می دارم
دست های پینه بسته
پاهایم را به تو می دهم تا فرار کنی، تا رها شوی
دست های پینه بسته برو و رها شو
رهایی را به من هم یاد بده
...
پ.ن:میبینم که از فردا باید برم داشونگاه!
پ.ن:میبینم که مبارکا باشد!!!
صدای سنگ را که چه غمگین است از این مصیبت که می اندیشی که باید مانند او شوی تا بد شوی.
صدای مهتاب، صدای شاخه، صدای درد، صدای دلت ...
صدای لب هایت، صدای قلبت...
صدای من را که نمی گویم اما می گوشم...
گوش کن!

پ.ن:ببخشید بابت غیبت! از شر عینک راحت شدم به خاطر همین یه مدت کامپیوتر ممنوع بودم.
پ.ن:چقدر دنیا زیباست.
پ.ن: برای مهمان همیشگی:بیشتر برام بنویس، از آرامشت.
پ.ن:بچه ها نظراتتون رو میخونم و خیلی حرف دارم که بگم فردا جواب هاشون رو میدم اگر وقت کنم
دلم برای دنیایی که توش هیچ آدمی نیست تنگ شده!
رویاهام همه اشون به سراب رسیدن!
زندگی یعنی برای مرگ زیستن!
امیدوارم این باز هم بگذره!
تو بی من بگذر!
۰۰۰

دلم به بهانه ي بودنت خوش و وجدانم در عذاب...
تلاشم براي نبودنت و وجودم براي بودنت در تقلا...
ژ.ن ممنونم از کامنت هاي پست قبليتون و ببخشيد که نتونستم جواب بدم


